در این روزگارِ ارتباطات مجازی و دهکدهٔ جهانی، آنقدر در میان پیامها و خبرهای سریع دویدهایم که گاهی از دیدن یک برگ، شنیدن یک قطره، یا ایستادن در برابر یک درخت غافل شدهایم…!
و در همین جهانِ مدرن، ردّ دست انسان، همزمان هم میتواند مرهم باشد و هم زخم؛ مرزی باریک میان حفاظت و فرسایش.
این سخن برای افسوس بردن نیست، که برای به یاد آوردن این حقیقت: هنوز، دمی، فرصتی، روزنی باقی است.
مسئولیت اجتماعی، پیش از آنکه یک وظیفه باشد، نوعی آگاهی را میطلبد: آگاهی از اینکه فردا، میراث امروز ماست. هیچ فردایی ناگهان از راه نمیرسد. فردا را امروز میبافند؛ با همان نخهای نازکی که امروز در دست داریم، با همان انتخابهای کوچک، با همان تصمیمهای به ظاهر ناچیز !
شاید به همین دلیل هنر و ادبیات همواره در کنار طبیعت ایستادهاند. زیرا هنرمند، پیش از دیگران، لرزش شاخهای را میبیند که در باد خم میشود و نویسنده، پیش از دیگران، دردِ رودخانهای را میشنود که در حال فراموش شدن است !
بیگمان این برگ و باران و پرنده، تنها منظره نیستند؛ نشانهاند؛ جلوههایی از زیبایی و عظمتِ ایزدی. گویی جهان، سمفونیای است بیپایان که در آن باد، سازِ ناپیدای خود را مینوازد و باران، ضربآهنگِ آرامِ هستی را تکرار میکند. هر درخت، چون نشانهای زنده بر صحنهای گسترده، حضوری است که بیکلام معنا میآفریند. این همه، همچون تابلویی است که نقاشیاش از ازل آغاز شده و هنوز در برابر چشم ما ادامه دارد؛ و ما، تماشاگرانی هستیم در دلِ نمایشی که هر لحظهاش آکنده از راز و معناست. گویی جهان، به اذن او، در این ارکسترِ بیپایانِ زیبایی، پیوسته در ذکر و تسبیحِ جاریِ حیات، با ما سخن میگوید…
هنر و ادبیات از همینجا آغاز میشوند؛ از نگاه به آنچه دیگران نمیبینند. اگر طبیعت خاموش شود، زبان ما نیز فقیر میشود. اگر زمین فراموش شود، حافظهٔ ما ناقص خواهد ماند. زیرا رؤیا، بدون جهان، بیریشه است.
حفظ محیط زیست، تنها حفاظت از طبیعت نیست؛ این حفظ امکان رؤیا دیدن است، حفظ حق نسلهای آینده برای دیدن همان آسمان، شنیدن همان پرندگان و ساختن همان شعرهایی که ما روزی در سایهٔ این زمین سرودهایم.
فردا از راه خواهد رسید. پرسش این است که ما امروز، چه روایتی برای او به جا میگذاریم؟















